خاطرات دوران کودکی و
نوجوانی خیلی توی زندگی تعیین کننده ان. بعضی وقتا یه خاطره ظاهراً بی
اهمیت سرمنشاء هزاران تفکر پیچده ست. خاطره ای که میخوام تعریف کنم درست
توی زمانی اتفاق افتاد که دست من با کاغذ و قلم یه ارتباط جدید پیدا کرده
بود - زمانی که شروع کرده بودم به با ولع خوندن و بی احتیاط نوشتن! به نظر
بی اهمیت میاد ولی چند روزه که فکرمو به خودش مشغول کرده. یه کاریکاتور یا
درست تر بگیم یه کارتون ساده از خانمی که داره جلوی میز توالت آرایش میکنه و
شوهرش که سرشو از لای در کرده تو اتاق و میپرسه «چی کار میکنی؟» و خانم در
جوابش میگه «دارم آرایش میکنم!» «واسه چی؟!» «واسه اینکه خوشگل بشم!» بعد
آقا جواب میده «پس چرا نمیشی؟!»
هیچ وقت دقت کردین به این موضوع که آدم حسابیها چقدر حساسن؟ اوناییکه به
قول ما روح لطیفی دارن؟ جلوی فلانی اینو نگی ها، بهش برمیخوره! وقتی این
سطح به ظاهر حساس رو کمی خراش میدیم اون زیر کُد روحی شخص پیداست.
حساسیتهامو که خراش میدم میبینم زیرش یه بچه لوس قایم شده؛ یه دیکتاتور!
«یا اونی که من میگم یا اصلاً دیگه حرفشم جلوی من نزن!» من... میگم... جلوی
من!
میبینین چقدر «من» توش خوابیده؛ «من» یعنی منِ دیکتاتور.
مثلاً افسری که آجودان هیتلر بوده رو در نظر بگیرین. چقدر اضطراب داره
موقعی که یه پرونده رو جلوی هیتلر میذاره. کافیه یه درجه با درجه دلخواه
ایشون تفاوت داشته باشه. هیچ بعید نیست اسلحه شو در بیاره و طرف رو همون جا
- بی محاکمه - اعدام کنه.
تا فلان جور نشه فلان کارو نمیکنم. تا... تا... تا... مگه اینکه... فقط و
فقط به شرط اینکه... خسته نمیشم؟ نه! چون فقط اینجوری میتونم بی اهمیت بودن
خودمو پنهان کنم.
ناملایمات زندگی من هیچ چی نیستن جز درجه قرار گرفتن پرونده ای که روی
میزم میاد. کمی به چپ کمی به راست - چه فرقی میکنه؟ آیا قراره یاد بگیرم یا
این که روش «مناسب خودم» رو پیدا کنم؟ چطوره «خودمو» حذف کنم؟ اصلا چطوری
شد که من انقدر مهم شدم؟ چون بلند گریه میکنم و اطرافیانم مجبورن به ساز من
برقصن؟ همین؟ یعنی لوس بودن انقدر موثره؟ فکر میکنم عادتهامو با هویتم
عوضی گرفتم. دیگه دارم کم کم به این قطعیت میرسم که شرط و شروط من برای
یادگیری فقط یه سری عقاید مزخرفن که خدا میدونه چطوری تو کله ام فرو رفتن
وگرنه باید تا حالا یاد میگرفتم! آرایش میکنم که کسی نفهمه ولی همه میدونن
اون زیر چه خبره؟! منتها چون لوس هستم به روم نمیارن... یعنی حوصله گریه
هامو ندارن. هویت من چیه؟ فرض کنیم روی کاناپه معروف فروید خوابیدم و بعد
از چند سال روانکاوی به این نتیجه رسیدم که دلیل نفرت من از پیاز یه خاطره
تلخ زمان کودکی بوده. آیا هویت من انسان بودن منه یا نفرت من از پیاز؟ چون
بارها شده که شنگول بودم یا نمیدونستم توی یه غذایی پیاز هست و غذا رو هم
با رغبت تمام خورده ام. پس من عادتهای خودم نیستم. این فقط یه توهمه که
خودم از خودم دارم و به تبع اون اطرافیانم هم منو یه جورایی پذیرفته ان.
یعنی ننویسم یاد نمیگیرم؟ ظاهراً یادگیری من در گرو کنار گذاشتن عادتهامن.
جالبه!! یعنی من واقعاً اون خاطره احمقانه راجع به پیاز نیستم؟ البته که
نیستی. اصلاً نباش چون اگه باشی دیکتاتور میشی. دلیل رقص اطرافیانت هم این
نیست که تو خوب تار میزنی. اونا میترسن که گریه کنی یا بی محاکمه اعدامشون
کنی. من حساسم یعنی من دیکتاتورم. نه منظورم اینه که من اینطوری بهتر یاد
میگیرم. چند ساله که داری بهتر یاد میگیری؟ بیست سال. حالا الان برنامه ت
چیه؟ میخوام به بقیه بگم که چه مطلب خوب / چرتی تو وبلاگت خوندم. برنامه
برای من نه برای خودت چیه؟؟؟ از فردا به محض اینکه یاد این نوشته افتادم...
پیاز بخور!
سلام به همه شما دوستانی که لطف میکنین و این مطالب رو میخونین. خیلی وقته که چیزی ننوشتم. گفتم ادب حکم میکنه که یه سلامی عرض بکنم. بی مقدمه عرض کنم که این قضیه مخالفت من با کلاس گروهی (البته در شکلی که داره اجرا میشه) کمی آزاردهنده شده. راستش مدام باید پشت تلفن برای دوستانی که این مخالفت رو برنمیتابن توضیح بدم، خیلی از مواقع هم باید جواب کامنتای هر از گاه توهین آمیز و زننده رو بدم! برای همین فکر کردم بد نیس اگه یه کلاس گروهیِ CLT که برای زبان آموزان خارجی اجرا میشه رو دراماتیزه کنم بلکه موضوع بازتر بشه. بنابراین تصور کنین که دارین معادل یه کلاس CLT گروهی رو در خارج از ایران میبینین که زبان آموزاش دارن فارسی یاد میگیرن؛ مثلاً در آلمان.
خب، ساعت هفت و پنجاه دقیقه ست، شاگردا نشستن و طبیعتاً دارن با هم آلمانی حرف میزنن و یه بحث داغی در جریانه راجع به اینکه کدوم یکی از این جمله ها درسته؟! «اینو از رو زمین وَردار / بَردار / بگیر!» هر کس هم یه نظری برای خودش داره. یه سری معتقدن که وَردار لاتیه و هرگز یه آدم حسابی نمیگه وردار بلکه میگه بردار. یکی دیگه از بچه ها معتقده که اگه شخصی بگه «فلان فلان شده! اینو از رو زمین وَردار!» لاتیه نه خود وَردار! یکی دیگه هم میگه «ولی من بگیر هم شنیدم» بعد یکی دیگه میگه «شمالیها میگن بگیر! بگیر استاندارد نیس! بعد یکی دیگه میگه البته این دلیل استاندارد نبودن نیست و... خلاصه ساعت هشت معلم وارد کلاس میشه و دیگه کسی آلمانی حرف نمیزنه. بعد از سلام و احوالپرسی معلم درسش رو میده ولی من بیشتر هدفم اینه که یه «بحث» رو دراماتیزه کنم. برای این کار مدرس رو با حرف م و زبان آموزا رو با زبان آموز شماره 1 و 2 و الی آخر برای راحتی کار نامگذاری میکنم. بحث راجع به جرم و جنایت و اینجور چیزاس و نکته مهم اینه که این کلاس ده نفره Advanced طبقه بندی شده!!!
مدرس: خب، حالا میخوام به من بگین که به نظر شما برای کاهش جرم چه کارهایی باید کرد؟
ز 1: من فکر میکنم هیچگاه دولتها نباید میتونن از کنار این قضیه ها راحت عبور کنند چرا که جرم در هر شکل و قیافه ای که باشه باید برخورد بشه وگرنه هرج و مرج. منظورم اینه که باید مکانیسمها نگذارند دولت بی توجهی نشون بدن به مساله جرم.
م: درسته که دولتها نباید بتونن از کنار این جور قضایا راحت بگذرن و جرم در هر شکلش ایجاد هرج و مرج میکنه ولی دقیقاً چه مکانیسمهایی باید وجود داشته باشن تا بشه توسط اونا جلوی این معضل مهم اجتماعی رو گرفت؟
ز 2: به نظر من باید جلوی رشوه رو گرفت. پلیسها نباید میتونن یه کاری کنن که مجرم راحت جیم بشه!
(یکی از زبان آموزا از بغل دستیش یواشکی به آلمانی میپرسه جیم شه یعنی چی؟)
م: آفرین، رشوه موضوع خیلی مهمیه. آیا فکر میکنین ارتباطی بین حقوق پلیس و رشوه هست؟
ز 3: البته که هست. این یکی از موارد فساد اداریه که در بعضی جوامع کاملاً ریشه پرونده و خود دولت باید میتونه جلوی این رو بگیره ولی همیشه موفق نیست.
م: بله، در تئوری البته دولت باید «بتونه» این کار رو بکنه ولی فقط گفتنش آسونه!
ز 4: موافقم، عملگرایی خیلی مهم هست.
ز 5: (فقط سر تکون میده!)
ز 6: البته من فکر میکنم آموزش نقش مهمی رو دارا هست بچه ها باید در سن پایین یاد میگیرن که رشوه گرفتن و دادن کار بدی هست.
م: درسته بچه ها باید یاد بگیرن که چه کاری بده و چه کاری خوب.
ز 7: (سکوت محض!)
م: دلایل مالی ممکنه باعث بشن رشوه خواری رواج پیدا کنه ولی چطوره یه نگاهی به وجه اخلاقی قضیه بندازیم.
ز 8: همینطوره که شما عرض کردید! اِخلاقیات خیلی مهم هست.
م: بله، بنده عرض کردم! اَخلاقیات از اهمیت بسیار بالایی برخورداره.
ز 9: (کپی برابر اصلِ زبان آموز شماره 7! اگه شماره 9 و 7 نبودن اصلا کلاس به حد نصاب نمیرسید!)
م: حالا در عمل چطوری میشه جلوی رشوه خواری رو گرفت؟
ز 1: فقط مکانیسم بازدارنده میتونست موفق ایجاد کنه. من خودم خیلی بارها به کشورهای رو به توسعه سفر کردم و دیدم که دولتهایی که باید میتونن این کار رو بکنن کمتر با این گونه مشکلهای عدید دست و پنجه نرم هستند. اگه بتونیم جلوی این نوع اشتباهات رو میگیریم مطمئناً آینده در انتظار خوبی پیش رو داریم. این مساله ها البته به آسون حل نمیشن بلکه باید میتونیم هم در عمل و هم در تئور اونها رو...
م: (به ساعتش نگاه میکنه) مثل اینکه وقتمون هم داره تموم میشه ولی خب باید میتونیم... ببخشید باید بتونیم یه نتیجه گیری هم بکنیم.
ز 10: من فکر میکنم ارتشاء به شکل یه مفهوم کلی توی خون بشره و ما این رو با گرفتن اولین آب نبات در ازای گریه نکردن یاد میگیریم و این رفتار در ما از همون دوران کودکی نهادینه میشه.
زنگ میخوره و معلم از همه تشکر و خداحافظی میکنه و ازشون میخواد که تمرینهای workbook رو برای جلسه بعد حل کنن. تنها کسی که با شنیدن کلمه workbook و تمرین زیر لب غرولند میکنه زبان آموز شماره ده ماست که الحق از همه بهتره ولی این زبان آموز شماره یک کلاسه که همیشه عنوان Top Student رو به یدک میکشه! و متاسفانه از سطح ابتدایی تا پیشرفته وضع به همین منوال پیش میره. گویی قرار نیست استقلال یادگیری به دست بیاید!
.P.S به هیچ وجه من الوجوه با کلاس گروهی به شکل یک سویه مخالف نیستم! ضمناً هر کسی که تمرین انجام نمیده الزاماً زبان آموز شماره 10 نیست!
فیه ما فیه!
I ............ like chocolate when I was a child.
A) * B)
C) used to D)
بچه که بودم شکلات دوست.............
الف) دارم
ب) داشتم
ج) داریم
د) داشتندی
بدون شرح!
فاجعه
I............... like chocolate when I was a child.
بدون شرح (حتی برای شما دوست عزیز!)
زندگی شیرین میشود
I used to like chocolate when I was a child.
قضیه کلمه چندم یا چندمین هم در انگلیسی کم داستان نیست!
کلمات کلیدی متفاوتی مثل stand و غیره ظاهراً دیده شده ولیکن اصل قضیه ساده ست.
کلید کار کلمه ordinal number است که در گفتار حذف میشود و به جای اینکه بگیم:
What number child is JFK?
آیا، بدون اینکه کسی بویی ببرد، حاضرید به کسی تجاوز کنید؟ آیا حاضرید با یک جسد بیجان... بدون اینکه کسی بویی ببرد؟! در واقع سؤال اصلی این است: آیا لذتی در آن مهمانی هست؟! فرض کنید با دوپینگ مدال المپیک برده اید؛ آیا وقوف خودتان به ماجرا برای از بین بردن لذت مدال کافی نیست؟
حالا فرض کنید فقط و فقط شما مطلع شده اید که بنده یا هر کس دیگری در مهمانی ای هستم که به آن دعوت نشده ام. راجع به من چه فکری میکنید؟ فکر میکنید چطور آدمی باشم؟ آیا حاضرید با چنین آدمی دوستی کنید؟ آیا میتوانید در حالی که کیف پولتان روی میز است اتاقی را که با این چنین شخصی در آن هستید ترک کنید؟
بعضیها اصلاً شرمی ندارند از اینکه به یک مثلاً مدرس زبان - یا کسی که زبانش خوب است، زنگ بزنند و از او خواهش کنند که در ازای پول به جای آنها امتحان IELTS و یا TOEFL یا هر امتحان دیگری بدهد! واقعاً که!
حتماً اصطلاح «بچه زرنگ» به گوشتان خورده. متأسفانه کلمه «زرنگ» جلب توجه میکند حال آنکه کلمه ای که باید جلب توجه کند «بچه» است.
از این زنگها به من یکی که خیلی میخورد. تا به حال با هیچکدام از این افراد با لحن بدی صحبت نکرده ام در حالی که طی این مکالمات چیزی جز خشم و شرمساری از اینکه چنین هموطنانی دارم در وجودم نبوده است. مگر مرغ این همسایه چقدر غاز است که تا این حد.........؟
«البته من بعد از اینکه نمره قبولی رو گرفتم میشینم حسابی به زبان خوندن!»
دوست عزیزم! هموطن! همیشه با افرادی چون شما مؤدبانه و مهربان صحبت کرده ام و خواهم کرد ولی یقین بدانید که نگاه من به شما حاکی از تحسین نیست.
تو خود حجاب خودی
دوست من!
از میان برخیز!
به روح پدرم قسم آدمی که میخوام توصیف کنم رو تا به حال بیش از پونصد بار دیده ام، باهاش سروکله زده ام، روحم رو جلوی چشمای خودم به ذغال سنگ تبدیل کرده، به اعصابم سس گوشت مالیده انداخته جلوی سگهای ولگرد، بابت خیلی از جلساتمون هیچ شهریه ای ازش نگرفته ام (مخصوصاً! که خدای نکرده فکر نکنه نون دونی میبینمش!) قبل و بعد از کلاسش هفتصد و نود تا سیگار کشیده ام، حتی باعث شده فکر کنم که من این کاره نیستم و برم توی یه شرکت بازرگانی کار میرزابنویسیِ انگلیسی بکنم و معامله های میلیاردی جوش بدم و آخر ماه هم حقوقم رو بالا بکشن (که برام اتفاق هم افتاده) و... یا برم توی یه مؤسسه آموزش زبان دولا بشم بگم «بفرمایید لطفاً سوار شین! بنده مازوخیسم شغلی دارم و دکترم گفته بردگی برام خوبه!»
کنسل فرموده اند یمین و یسار! سؤالاتی پرسیده که باعث شده تفکر بشری از فیثاغورت گرفته تا هایدگر جلوی چشام به کل تبدیل به خاکستر شده و کلمه تکامل رو مستقیم از توی واژگانم شوت کرده به مریخ، بهش گفته ام «درستش اینه که بگیم !Let me go حالا جمله جدید بگین و گفته !!!Let me TO play و من پیش خودم فکر کرده ام که یعنی زبان میتونه انقدر فرّار باشه؟! به خالق کائنات قسم که تینر دیرتر میپره!
آدمی که دارم توصیف میکنم مشخصات دیگه ای هم داره. دو ماه دیگه امتحان داره و این امتحان زبان در واقع قراره مسیر زندگیش رو به کل عوض کنه. ولی شاغل تشریف دارن یا دانشجو و ضمناً یه پاش تو دارالترجمه و دادگستریه و داره انواع و اقسام مدارک جور میکنه که بره و نمیدونم چرا اصرار داره که به جای مثلاً پنج سال، پنج سال و دو ماه سابقه کار داشته باشه، حتی یه بار از بارهایی که طبق معمول تکالیفش رو انجام نداده به این خاطر بوده که تو منوچهری داشته چمدون میخریده! وضع زبانش خیلی خرابه و من همون اول صادقانه قضیه رو براش گفته ام که چون زمان نداریم مجبوریم زبان رو کپی کنیم و به نظر میاد که پذیرفته؛ بنابراین کارِ writing رو شروع میکنیم، البته شفاهی.
خب، شروع میکنیم. یه جمله انتخاب میکنیم که تو این نوشته، من ورژنِ فارسیش رو برای شما مینویسم. جمله اینه:
طی صد و پنجاه سال اخیر، دوچرخه دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
جمله ای که دوست عزیز ما توی رویاهاش هم نمیتونه با اتکاء به زبان خودش به اون برسه، یعنی راستش رو بخواین حتی اگه تو خواب هم همچین جمله ای رو بنویسه باید بلافاصله بیدار شه و رسماً بابتش از انجمن واقع گراها عذرخواهی کنه!
خب، حالا یه کمی عوضش میکنیم (چون قصدمون دزدی ادبی یا تقلب نیست!) بنابراین میگیم:
طی بیست سال اخیر، علم پزشکی دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
اِه... چه باحال! حالا خودم!
بعد من میگم اِه... بهتر نیس که جمله هایی که من دارم رو تکرار کنیم تا جا بیفته؟ مثلاً بگیم:
طی ده سال اخیر، رسانه ها دستخوش تغییرات بسیار زیادی «شده اند».
نه من «خودم» میگم!
باشه، عیبی نداره، بفرمایید.
طی پنج سال اخیر (ویرگول رو فراموش میکنه) روزنامه های رنگی هستند که دستخوش تغییرات بسیار زیاد شده است!
عرض میکنم:
طی پنج سال اخیر، روزناهایی که رنگی هستند دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده اند.
آهان، بله اینجوری درست تره!
این جمله مثل پُتک میخوره تو ملاجم! شیطونی که روی شونه چپمه بهم میگه «تو چی کار داری معامله ای که تو جوش میدی چندین میلیارد حجم داشته؟ تو پولتو بگیر!» بعد فرشته سمت راستی میگه «نه! این نوع تقسیم ثروت درست نیس!» افکار سوسیالیستی بهم هجوم می آرن و اعصابم میریزه به هم! آخه من معتقد به فروپاشی کمونیسم نیستم؛ من فکر میکنم کمونیستها شکست خوردند، نه کمونیسم! بگذریم...
حالا من پیشدستی میکنم و میگم:
طی سی سال اخیر، آموزش دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
حالا من بگم؟! من... من! (یاد کلاه قرمزی می افتم) یه کمی تو دلم میخندم میگم بفرمایید.
طی سی و پنج سال آخر...
وقت کلاس تموم میشه، زبان آموز بعدی اومده، سی دی کلاس رو رایت میکنم، دارم با سؤالای عجیب و غریبش بمباران میشم، نفر بعدی مدام به ساعتش نگاه میکنه و بالاخره تشریف میبرن در حالی که ناگهان به یادشون می آد که «راستی هفته بعد میخواییم با بچه ها بریم شمال گودبای پارتی منه اگه میشه جلسه بعد کنسل باشه! خیلی گرفتارم، الانم دارم میرم منوچهری، کیف پاسپورت یادم رفت بخرم!»
نفر بعدی از اونم جالب تره، میگه:
«این یارو هم عجب داستانیه ها!»
منم میگم «خب دیگه کاریش نمیشه کرد. باید تلاشمونو بکنیم. خب جمله هفته قبل رو که یادتون می آد؟»
«کدوم جمله؟»
«طی صد و پنجاه سالِ...»
«به خدا این هفته خیلی گرفتار بودم. منوچهرمون از کانادا اومده همه اش بردمش اینور اونور، اصلاً نرسیدم کار کنم!»
تقریباً دو ماه بعد، مکالمه تلفنی بین خانم / آقای صد و پنجاه سال اخیر و اون شخصی که من رو به ایشون معرفی کرده:
- سلام خوبی؟ چاکریم! این یارو کی بود به ما معرفی کردی؟! writing شدم چهارده! (اگه IBT امتحان داده باشند - از سی نمره) writing شدم چهار! (اگه IELTS امتحان داده باشند - از نُه نمره) speaking شدم...
ساعت تقریباً چهار و ربعه. سر کلاس دارم درس میدم. تلفنم زنگ میخوره. طبیعیه که نمیتونم جواب بدم ولی صدای طرف خیلی ضعیف به گوش میرسه که بعد از پیغام منشی تلفنی میگه: «سلام، بنده قمیسری هستم از طرف خانم مکاتبی فر...»
جالبه که با این وضع آدمو به دوستاشون توصیه هم میکنن! البته کسی چه میدونه شاید اینا دشمناشونن! شایدم کلاهشونو قاضی میکنن! به هر صورت من که دارم نهایت تلاشمو میکنم. کلاغه هم به خدا خبر ندارم رسید؟ نرسید؟
کمترین فرقش اینه که انگلیسی از چپ به راست و فارسی از راست به چپ چیده میشه! مسأله مهم ترتیب قرار گرفتن لغتهاست. داشتم ستاره ها رو نگاه میکردم / داشتم به ستاره ها نگاه میکردم.
برای اینکه بتونم جمله «داشتم به ستاره ها نگاه میکردم» رو بگم باید یک بار مسیر I was looking at the stars رو رفته باشم و بعد از حصول اطمینان میتونم با تمرین (تکرار) بهش مسلط بشم تا بعد بتونم این جمله رو با حسهای مختلف مثل شادی یا غم بگم و به اصطلاح، اونو مال خود کنم (یاد بگیرم). متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه... نه، متأسفانه فارسی توی ذهن ما به یک شکل دوگانه ای تشکیل میشه. به همین دلیله که کتابهای خوب فارسی - انگلیسی ای که در ایران چاپ میشن مثل «جملات کلیدی زبان انگلیسی» نوشته منوچهر سرخابی، خیلی موفق و مؤثر نیستن. عرض میکنم چرا؟ (فعلاً یادتون باشه که این کتابو حتماً با سی دی اش بخرین - خیلی مفیده).
وقتی یک فکر مثل این «نشسته بود رو میز» به ذهن شما می آد و میخواید به انگلیسی برش گردونین دقیقاً چه اتفاقاتی می افتن؟
خیلیها از ترجمه این جمله ساده عاجزن! (چه کلمه برخورنده ای انتخاب کردم! ولی بدم نشد. شاید این کلمه ها باعث بشن یه کمی بهمون بر بخوره و انقدر ایرونی بازی درنیاریم! دوست عزیز! ول کن این کورشُ! همین جوریشم کلی عقبیم، یه کم بیشتر جلو رو نگاه کنیم!) بگذریم...
با شنیدن کلمه «نشسته» ذهن شروع میکنه به همانندسازی؛ نشسته، خورده، گفته و... پس ناخودآگاه میریم سراغ has sat یا has eaten یا has told و...
ولی متأسفانه ترجمه ها بد انجام میشن - به جای «او در حال غذا خوردن است» بگیم «داره غذا میخوره.» موقع یادگیری زبان اگه جمله ما دقیقاً همون چیزی باشه که ذهن تولید میکنه ترجمه مضر که نیس هچ...
اگه یکی پیدا بشه که تمام ترجمه های نامأنوس کتابهای انگلیسی - فارسی رو ویرایش به قصد شبیه سازی به پروسه تشکیل مفهوم توی ذهن کنه قطعاً مسأله یادگیری زبان به کلی حل میشه ولی خب چه میشه کرد؟! واقعاً چه میشه کرد؟ آیا میشه این همه ترجمه هایی که تا به حال توی ذهن ما رفته رو undo کرد؟ قضیه صفر و یک نیس. باید این کار انجام بشه.
درصد موفقیت موضوع اصلیه؛ هرچه بیشتر این پاکسازی رو انجام بدیم بهتره.
او در حال بازی کردن فوتبال است!
او دارد فوتبال بازی میکند!
داره فوتبال بازی میکنه.
«او عینک به چشم داشت.» کار ذهن نیس. ذهن میگه: «عینک زده بود.»
حالا «داشت میرقصید» رو در مقابل «عینک زده بود» قرار بدین. احتمالاً عصبی / عصبانی شدین! خونسرد باشین! هیچ دو ملیتی زبانهاشون رو با هم چک نکرده ان. اگه این طوری شده !So be it
پس در بنابراین میگیریم که! ترجمه، نه این خشکجمله ای که میبینیم یا دیده ایم - میتونه برای یادگیری «پایۀ» زبان - تأکید میکنم فقط قسمت پایه زبان - مفید باشه. در واقع مشکل یا بهتر بگم معضل زبان انگلیسی در ایران پایه است وگرنه همه بالاخره کمِ کمش درس اول 504 رو خونده ان و میدونن abandon یعنی چی!؟! خب حالا ترجمه کنین:
نقش خربزه! ببخشید، جربزه در یادگیری / ترجمه
به این جمله دقت کنین:
همین جا یه پرانتز باز کنم برای دوستانی که خیلی به «شعار» (انگلیسی فکر کن) معتقدن! فکر کردن با رخت چنگ زدن یه کمی فرق داره! اینطوری نیس که بگیم خب، میخوام الان انگلیسی فکر کنم بعدش آلمانی ولی بخش آخر افکارم رو میخوام به زبان مغولی انجام بدم! فکر رو نمیشه.... بلکه این فکره که آدم رو... (قابل توجه روانشناسانی که میگن «فکر کن این یارو دیکتاتور نیس! فکر کن مادرشوهرت خیرتو میخواد! فکر کن اصلا طرفو نمیشناسی!) دقت کردین؟! وقتی این جمله ها رو میشنوی میخوای بلندی شی بگی: «جدی؟! اصلاً آقا / خانم دکتر! چطوره همه حق ویزیتهایی رو که ازم گرفتی بهم بدی و فکر کنی من حالم خوبه و هیچ مشکلی روانی ای ندارم!»
میبینین؟ فکر، چه ها یا بهتر بگیم که ها که نمیکنه؟! (البته موضوع موقعی جالب میشه که از خودت بپرسی «طرف» راجع به من چی فکر میکنه؟ فکر میکنم اینطوری فکرهای بهتری انجام بشن - منظورم از بهتر مفیدتره.) میخواستم راجع به اون جمله حرف بزنم یهو سر از مطب روانکار درآوردم!
بگذریم... ترجمه، اون بخش خودکاریه که توی ذهن انجام میشه. بعضی وقتها کار دست آدم توی یادگیری زبان میده مثل اون شاگرد جالب بنده که روزی فرمودند:
که بنده خدمتشون عرض کردم شما ممکنه انگلیسی یاد نگیری ولی میتونی یه شاعر سورئالیست در زبان انگلیسی بشی!
بعضی وقتا هم کمک میکنه که یادگیری سهولت پیدا کنه. البته فکر میکنم بد نباشه یه مطلب کوچیکی راجع به این موضوع نقش ترجمه در یادگیری بریم فعلاً اجازه بدین ترجمه های پیشنهادی خودمو از جمله بگم تا اونایی که هنوز نتونستن به ترسشون فائق بشن خلاص شن!
من پیشنهادم اینه:
اگه از این بهتر نشه چی؟!
اگه این دیگه آخرش باشه چی؟!
اگه این بهترین حالت باشه چی؟!
فقط یه جمله دیگه بگم زحمتو کم کنم؛ حتما وقتی ترجمه میکنین چند تا گزینه رو بگین چون اگه این کارو نکنین ذهن همون یه ترجمه رو ثبت میکنه و بعداً کار دستتون میده!
دوست من تو already زبان انگلیسی را بلدی!
وقتی این جمله را میگویی به آن فکر نمیکنی. بدون اینکه نگران باشی که آیا درست میگویی یا نه آن را به زبان جاری میکنی و هرگز فکر نمیکنی که آیا باید بگویی:
... My name is یا ... My name are.
حالا بگو:
حالا مثل جمله قبل رفتار کن! به have یا had یا would یا هر چیز دیگری، اصلاً فکر نکن. فقط شروع کن به تکرار. آنقدر که کیفیت بیان جمله اول با جمله «اگر پنج سال پیش...» هیچ توفیری نداشته باشد.
بعد بگو: .I used to be so shy قبلاًها خیلی خجالتی بودم.
بعد از آن بگو: .I don't wake up early unless I have to زود بیدار نمیشم مگه اینکه مجبور باشم.
خب، حالا ببینیم چقدر انگلیسی بلدی؟! فعلاً همین قدر میدانی. البته به شرط اینکه جملات بعدی را نیز مانند همان قبلی یعنی ... My name is بیان کنی؛ با همان کیفیت اجرا! فکر نمیکنی، تپق نمیزنی و همیشه آنها را به خاطر داری (در حافظه درازمدت) قرار نیست حرف دلت را بزنی. فقط قرار است جملات سالم وصحیحِ کتاب English Grammar in Use یا Essential Grammar in Use را بی هیچ کم و کاستی دقیقاً با کیفیت ...My name is به حافظه بسپاری.
حالا بدون اینکه به ابتدای این نوشته رجوع کنی بگو: زود بیدار نمیشم مگه اینکه مجبور باشم. احتمالاً جمله را به خاطر نمی آوری. جمله این بود:
به یکی از کلاسهای ریاضی زمان مدرسه فکر کن. احتمالاً موضوع آن جلسه خاص را به یاد نمی آوری ولی دقیقاً به خاطر داری که در آن روز به خصوص، معلم ریاضیت دستش را توی دماغش کرد و تو کلی هم خندیدی در حالی که قرار بود تمامی تمرکز تو بر روی درس باشد. حافظه تو «مسائل جانبی» را در خود نگه داشت. بله درست فهمیدید. این آقای حافظه اینطوری عمل میکند؛ مطلب مورد نظر از حافظه میگریزد در حالی که حواشی خوب ثبت میشوند.
خب حالا شروع کن به تکرار جمله بالا ولی به یک چیز دیگر تمرکز کن. در حالی که به طور کاملاً «مکانیکی» جمله را تکرار میکنی فقط و فقط به یک چنگال فکر کن. حتی میتوانی یک چنگال واقعی جلوی خودت بگذاری و در حین تکرار از زوایای مختلف به آن نگاه کنی. کم کم متوجه میشوی که جمله
باز هم جمله را تکرار کن و اجازه بده که کاملاً مکانیکی بشود. درست مثل طوطی! طوطی وار یاد گرفتن یک اصل خدشه ناپذیر است.
حتی اگر گفتن این جمله پنج ثانیه طول بکشد میتوانی در هر دقیقه دوازده بار آن را تکرار کنی. بنابراین، در یک نشست ده دقیقه ای با چنگال میتوانی صد و بیست بار این جمله را به طول «مکانیکی» تکرار کنی. روزی سه بار تمرین ده دقیقه ای یعنی نود جمله در ماه و اگر هر جمله پنج ثانیه وقت بگیرد بعد از یک ماه میتوانی هفت دقیقه و نیم انگلیسی تولید کنی و بعد از دو ماه میتوانی پانزده دقیقه انگلیسی صحبت کنی - پانزده دقیقه با کیفیت ... My name is.
پس اگر در ابتدای راه قبول کنی که نمیخواهی حرف دلت را بزنی در آخر کار حتماً خواهی توانست حرف دلت را به طول «مکانیکی» بزنی. مگر جملاتی که در دل تو هستند چیزی غیر از جملاتی ست که در کتابهای آموزش زبان نوشته شده اند؟ قضیه این است که باید بپذیری قرار نیست تا قبل از دو ماهی که راجع به آن صحبت کردیم حرف دلت را بزنی. دو ماه دندان روی جگر بگذار و حرف دیگران را بزن بعدش قادر خواهی بود حرف دلت را بزنی.
