X
تبلیغات
(روشهاي يادگيري زبان انگليسي) ROFA
کلاس خصوصی زبان انگلیسی تضمینی
در اردیبهشت 91 و بعد هم خرداد 92 و همچنین جسته و گریخته در دیگر مطالبی که نوشته بودم موضع کاملاً مخالفی نسبت به کلمه تضمین یادگیری زبان داشتم - آیلتس IELTS یا تافل TOEFL تضمینی در من حسی کاملاً منفی ایجاد کرده بودند و با اینکه در این مطالب مخالفت خودم را ابراز کرده بودم باز هم تلفنهای زیادی به من میشد و مورد این سوال قرار میگرفتم که آیا تضمینی برای یادگیری وجود دارد یا خیر؟! و من هم قاطعانه میگفتم "خیر"! حتی به همکارانی هم که این را در تبلیغاتشان گنجانده بودند، بگی نگی پریده بودم بدون اینکه از نتیجه کارشان اطلاعی داشته باشم!!! دچار دگماتیسم عجیبی شده بودم. حتی برای موارد بسیار موفق آموزشی ای که خودم به دست آورده بودم دلایل بی منطقی از جنس شانس و این طور چیزها میتراشیدم.
طی سالهای اخیر از موهبت همکاری و نیز دوستی عزیزی به نام استاد پژمان تاج محرابی برخوردار بودم و با اینکه ایشان در بحث تغییر و یادگیری، به خصوص یادگیری در سازمان و همچنین سازمان یادگیرنده ید طولائی دارند هرگز متوجه راز کار نشده بودم اگرچه مدام راجع به این موضوع از ایشان آموخته بودم؛ در واقع در حالی که کلید در جیبم بود دنبالش میگشتم! گرچه دیر ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که یادگیری در واقع یعنی تغییر و به قول استاد «تغییر پایدار» و علیرغم اینکه بارها از استاد تاج محرابی شنیده بودم که تغییر به شکل زنجیره اتفاق می افتد ولی خیلی طول کشید تا درک یا بهتر بگویم، حس کنم که برای اینکه زبان آموز من تغییر کند واجب بود که من نیز تغییر کنم. نابینایی عجیبی که در عین بینایی مرا مسخ کرده بود رخت بربست و تغییر حاصل شد.
در مدت یکسال اخیر به طول مدام روی مساله تضمین کار کرده و جنبه های مختلف آن را بررسی کردم. با شاگردانی که داشتم حتی به روشهای کاملاً غیرمتداولی سعی کردم درباره تضمین یا به عبارت بهتر «پیش بینی یادگیری افراد» تجربه کسب کنم. الان اما، موضوع کاملاً برایم روشن شده و عمیقاً متقاعد شده ام که از راههای مختلفی میتوانم پیش بینی کنم که آیا میشود یادگیری یک نفر را تضمین کرد یا نه.
تمرکزم را به این نکته معطوف کردم که چه کسانی در دایره تضمین قرار «نمیگیرند» و از این راه فهمیدم که یادگیری چه کسی را میشود پیش بینی و به تبعِ آن تضمین کرد.
حالا لیست کاملی از مشخصات این افراد را در دست دارم و فقط نیاز دارم چند نشست با زبان آموز داشته باشم تا بتوانم با قطعیت بگویم که آیا حاضرم یادگیری این فرد خاص را تضمین کنم یا نه.
بنابراین برای این تبلیغ، آگهی یا هر چیز دیگری که نامش را بشود گذاشت این جملات را نوشتم تا موضع و نحوه انجام این کار از طرف من مشخص شود:
1- حداکثر دو جلسه معارفه نیاز دارم که طی آن بتوانم اعلام کنم که آیا کار با آن شخص خاص شدنی ست یا خیر که طبیعتاً بابت این جلسات هیچ گونه هزینه ای دریافت نخواهم کرد. لازم به ذکر میدانم در همین جا اعلام کنم که ممکن است حتی طی مکالمه تلفنی نیز به این نتیجه برسم!
2- بسته آموزشی پیشنهاد شده را به ده قسمت تقسیم میکنم. (شهریه هر جلسه دو ساعته 250 هزار تومان) هزینه کلاس در «انتهای» هر دوره دریافت میشود.
3- سیستم آموزشی خودم را طوری طراحی کرده ام که نه تنها نیازی به انجام تکلیف خارج از کلاس (homework) نباشد بلکه اکیداً توصیه میکنم که بیرون از کلاس هیچ گونه تکلیفی انجام نشود. (البته این حق را برای خودم محفوظ میدانم که وارد جزئیات انجام کار نشوم و روش تدریس را فقط با همکاران گروه ROFA در میان بگذارم.)
محسن شجعانی


لطفاً در صورت تماس حتماً ذکر بفرمایید که در ارتباط با کلاس تضمینی تماس گرفته اید.
نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در جمعه 11 بهمن1392 ساعت 6:3 PM | لینک ثابت |
خبر خوش و خبر غیرخوش
  طبیعیه که همه دوس دارن خبر بد رو اول بشنون که بعدش، با شنیدن خبر خوش یه کمی تسکین پیدا کنن!
خب، خبر بد اینه که همین یه ساعت پیش محققهای علم رشد کودک به این نتیجه رسیدن که بچه آدم، دو الی سه سال طول میکشه تا زبون باز کنه! تازه، اون موقع خیلی هم فصیح و بلیغ نیس ولی به از (بعضِ!) هیچ چیه!
البته باید اینم اضافه کنم که این بچه شب و روز و طبق تحقیقات انجام شده حتی در رحم مادر هم در حال بمباران شدن توسط زبان مادریشه! بنابراین یه بچه آمریکایی که روزی به طور میانگین حداقل سه ساعت معلم خصوصی با حوصله native (یعنی مادرش) و کم کم یک ساعت با پدر و برادر و خواهراش کلاس زبان داره و ضمناً تلویزیون و رادیو هم به همراه منابع دیگه دارن بمبارانش میکنن باید خیلی خنگ باشه که تو سه سالگی شروع کنه به حرف زدن!
بیخود نیس که میگن هنر نزد ایرانیان است و بس! ماها خیلی زودتر راه می افتیم با اینکه هیچکدوم از اون امکانات رو هم نداشتیم! میدونم الان حتماً پیش خودتون میگین من کلاً هفته ای یه جلسه میرم کلاس، تازه دور و ورم حتی ترقه هم در نمیکنن وای به حال بمباران زبانی! معلمم هم که نه تنها بی حوصله است و native نیس بلکه... پس «من» کی قراره یاد بگیرم؟!
بسیار خوب، حالا اجازه بدین خبر خوش رو خدمتتون عرض کنم؛ بچه های خنگ آمریکایی به عنوان مثال اگه بخوان یاد بگیرن بگن نباید بهش میگفتی (You shouldn't have told him) راه اشتباهی رو پیش میگیرن - الان توضیح میدم.
فرض کنین John در تاریخ 12 سپتامبر 1970 به دنیا اومده!!! از طرفی میدونیم که John در سال 1973 حدوداً هزار تا جمله بلده (واسه همین میگیم زبون واز کرده!) خب، جمله ها رو چطوری یاد گرفته؟ اینطوری: یک بار در تاریخ 9 اکتبر 1970 جمله You shouldn't have told him رو شنیده، یکبار دیگه در نوامبر همون سال، پنج بار دیگه در ژانویه همون سال و تا سال 1973 تقریباً میشه گف جمعاً 200 بار این جمله رو شنیده و در سه سالگی قادر شده به تکرارش; یعنی زبون باز کرده - پر واضحه که ابن اتفاق برای همه جمله های اطراف John افتاده وگرنه زبون باز نمیکرد. بسیار خب، چقدر طول میکشه آدم جمله You shouldn't have told him رو بگه یا بشنوه؟ تقریبا 3 الی 4 ثانیه؛ اصلاً بگیم 5 ثانیه، خیرشو ببینی! انشاءالله چرخش براتون بچرخه! یا زبونتون بچرخه یا بچربه... هر چی! خب 200 ضربدر 5 میکنه به عبارتی هزار ثانیه! تقسیم به 60 میکنه به عبارتی 16/666 دقیقه که میگیم آقا اصلاً 20 دقیقه چک و چونه هم نمیزنیم! پس یعنی هر جمله، 20 دقیقه، ضربدر هزار تا جمله میشه 20 هزار دقیقه تقسیم به 60 میکنه به عبارتی 333 ساعت و اعشارش که فدای سرمون میگیم اصلاً 350 ساعت، خوبه؟ حالا 350 رو تقسیم کنیم به 24 ساعت میشه 14/58333 شبانه روز که میگیم جهنم و درک 15 شبانه روز! نمیتونین شبانه روز بمباران شین؟ عیبی نداره، آتیش زدم به مالم 30 شبانه روز خیرشو ببینی! کمه؟ 60 روز، درست شد؟ نشد؟ 90 روز خوبه؟ کمه؟ برو آبجی / داداش شما مشتری نیستی! برو بذار کاسبیمونو بکنیم!
(رو به خلق الله)؛ زبان بدم، زبان! انگلیسی فرمالیستی بدم! بدو حراجش کردیم به خدا! فعل کمکی بدم! جگرتو جلا میده... idiom.
مشتری: آخه آقا شما همه رو تبدیل میکنی به هلو برو تو گلو اصلاً به فکر ما زبان آموزا نیستی.
زبان فروش: چرا نیستیم عزیزم، مگه چی شده؟
مشتری: مثلاً این have اینجا چی کار میکنه؟ چرا have؟
زبان فروش: به جون شما ما هیچ کاره ایم! این تن بمیره ما بی تقصیریم! به خدا من رسیدم این have اینجا بود! ناسلامتی Referece-orientedکاریم ها!
مشتری: یعنی چی؟
زبان فروش: یعنی از خودمون در نیاوردیم «مرجع مداریم»!
مشتری: آخه اینجوری که شما حساب کردین من باید قاعدتاً زیر شش ماه یاد بگیرم؟
زبان فروش: بده؟
مشتری: نه بد نیس ولی خوب هم نیس.
زبان فروش: خوبش چه جوریه؟
مشتری: خوبش این طوریه که شما توضیح بدین بعد از should باید have بیاریم.
زبان فروش: بیاریم؟ مگه بچه بی سرپرسته که بیاریم؟ این یه جمله ست! اینجوری میگن ما هم همونجوری میگیم که اونا میگن.
مشتری: نه، شما باید توضیح بدین (من ساکت باشم که وقت تلف شه) بعدش تمرین بدین من غلط حل کنم (که وقت بیشتری تلف شه) بعد من بگم من اینکاره نیستم بعد شما بگی نه هستی! بعدش من همچین «از قصدی - سهواً» اشتباه کنم شما درستش کنی (که بازم وقت تلف شه) بعد من s جمع و سوم شخص و مالکیت هامو هی بندازم شما با جارو خاک انداز جمع کنی... بعد من برم خونه آبغوره بگیرم... حالم بد شه... افسرده شم بعد زنگ بزنم بگم کلاسو کنسل کنیم چون شوهر خاله ام عمرشو داده به شما...
زبان فروش: اگه عمری داش خودش میکرد به ما نمیداد!
مشتری: ... بعدش من از شما homework بخوام... بعد برم خونه نیم ساعت خیره شم به کتاب انگلیسی هام... بعد اعصابم خرد شه پاشم «میخوام برم دریا کنار» حمیرا رو بذارم یه کم برقصم... بعد هر چی از دهنم در می آد به اطرافیانم بگم...
- به اطرافیانتون چی کار دارین؟!
- خب اصلا از اولش هم تقصیر اونا بوده! چرا منو تو آمریکا به دنیا نیاوردن؟!
- مگه اون موقع که شما رو باردار بودن آمریکا تشریف داشتن؟
- نه ولی... من نمیدونم... من حالم بده.
- بابا منم حالم بده... یه جوری حرف میزنین انگار ما خیلی داریم حال میکنیم... من یه پرسوناژ خیالی ام توی یه وبلاگ! بعد شما حالت بده؟!
- برو بابا توام... من واقعاً دیگه خسته شدم... میخوام برم نهیلیست شم...
- نهیلیست شی؟
- آره یه کلاس عرفان پیدا کردم با گرایشهای نهیلیستی...
- آخه این دو تا چه ربطی به هم دارن؟
- لابد دارن دیگه... میریم کلاس ربطش هم میفهمیم... اصلاً من از کجا آمده ام؟... بهر چه بود؟ به کجا میروم؟ معنی زندگی چیه؟ مرگ یعنی چی؟ عشق؟ عاطفه؟...
- من چه میدونم؟! من تو توهمات و خیالات و خواب یه نفر دیگه ام که منو کرده زبان فروش... بیدار شه میمیرم... همین.
- ...
- ...
- ...
- .................. زبان بدم... زبان!

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در جمعه 19 مهر1392 ساعت 5:8 PM | لینک ثابت |
دعوت به همکاری (تیم ROFA)

از کلیه علاقه مندان به همکاری با تیم ROFA برای تدریس کلاسهای خصوصی و گروهی و همچنین یک نفر برای به عهده گیری مسئولیت امور اداری و ثبت نام محترمانه دعوت به عمل می آوریم.
لطفا رزومه کاری خود را برای ما ارسال فرمایید.

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در جمعه 29 شهریور1392 ساعت 12:39 PM | لینک ثابت |
«آموزش» زبان انگلیسی تضمینی یا آموزش TOEFL (تافل) و IELTS (آیلتس) صددرصد تضمینی وجود خارجی ندارد اما «یادگیری» زبان انگلیسی به صورت 99/9999% میتواند تحقق پیدا کند.
پروفسور ماکنتاویانیِ پسر
(1894 مریخ!)

 
فیلم Karate Kid یا فیلمهای مشابه اون رو اگه زیاد ندیده باشید حتماً یکی دو نمونه دیدید. اصولاً این فیلمها داستان سرراستی دارن؛ یه جوون کتک خورده، خونین و مالین در حال گریه به سمت جنگلی میره که در اونجا یک استاد کونگ فو زندگی میکنه. از مشخصات کلی این استاد چند تا رو میشه به راحتی برشمرد: کارش تدریس کونگ فو نیس! یا کشاورزه یا نجار یا یه شغل دیگه ای داره. جوون کتک خورده معمولاً  در یک صحنه که بیشتر شباهت به DEMO داره متوجه میشه که میتونه ازش کونگ فو یاد بگیره ولی استاد امتناع میکنه! خلاصه بعد از هزار و یک نوع تمنا قبول میکنه که بهش درس بده که این درسها در ابتدا اصلاً شبیه کونگ فو نیستن ولی بعد معلوم میشه که همه اونا درسهای مهمی بودن که جوون باید اونا را یاد میگرفته - البته یکی دوتا کار سوپر بی ربط  هم از شاگرد خواسته میشه که بعداً میفهمیم اونا هم بی دلیل نبوده بلکه به خاطر آموختن «سرسپردگی کامل در برابر استاد» انجام شده. بعد از قهرمان شدن هم هیچ پولی رد و بدل نمیشه و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه و یادگیری تحقق پیدا میکنه! آزادیهای استاد در دستور دادن حد و حصری نداره اگه مثلاً بیست بار شنا رفتن شاگرد رو خسته کنه، استاد روی پشت شاگرد میشینه و دستور میده صدتا دیگه هم باید شنا بره. کار حتی به جایی میکشه که جوونک یکی دو بار حتی کلاً بیخیال میشه ولی بعد سرش به سنگ میخوره و میفهمه که نابرده رنج گنج و ...! دوباره برمیگرده و کار رو از سر میگیره و...!
حالا ببینیم این نمونه یادگیری چرا اینقدر موفقه؟ چرا امروز دیگه از این اتفاقها نمی افته؟ چرا اینطور موفقیتهای آموزشی بیشتر شبیه افسانه شده ان؟
خیلی ساده ست.
طی چنده دهه گذشته، نظامهای آموزشی - به هر دلیلی؛ که باید اقرار کرد دلایلی در تائید و تکریم شأن بشر بودند - کم کم مهربانتر و خیلی بی رودربایستی بگم ناناز شدن! دیگه صحبتی از فلک و چوب گُل معلم و این حرفا نیس و بیشتر نگران این هستیم که مبادا چینی نازک روحیه عزیزم ترک ورداره! به قولی رفتیم از اون طرف پشت بوم افتاده ایم! حالا دیگه به شاگرد حتی نمیشه گفت پنج تا شنا بره چه برسه به اینکه بریم روش هم بشینیم! این فیلمها در واقع یه پیام دیگه هم دارن و اون هم اینه که «یادش بخیر! یه زمانی شاگردها «ف» نشنیده تا فرحزاد می دویدن!» خوب سوال اینه که آیا باید اون آزادیها رو پس بگیریم؟ نه خیر! به هیچ وجه! چون آزادی دادنیه، پس گرفتنی نیس؛ وقتی دادیش دیگه محاله بتونی پسش بگیری! ولی یه خبر خوش! درسته که آزادی رو نمیشه پس گرفت ولی میشه پس داد! یعنی بنده به عنوان یادگیرنده میتونم به استادم بگم: درسته که من کارفرمای تو هستم، ذرسته که تو هم اون کشاورز شائولینی نیستی که بود و نبود من برات مهم نباشه ولی من میخوام همه آزادیهای آموزشی این چند دهه رو بریزم توی سطل زباله و خودم ازت بخوام که وقتی گفتم دیگه نمیتونم، بپری روی پشتم و مجبورم کنی بازم تمرین کنم.

توی اون روستایی که ازش صحبت کردیم جز کونگ فو کار دیگه ای نیس، یعنی زندگی و کونگ فو یه جورایی با هم عجین شده ان! اما تو دنیای مدرن از جلسه اول آموزش تا جلسه بعد چند روز تا حتی یک هفته فاصله می افته. بنابراین، حتی اگه در جلسه اول شور حسینی باعث بشه که عرق مبسوطی بریزیم، آموزش صددرصدی میتونه به 99/9998 درصد به دلیل فوت یکی از اطرافیان نزدیک، 99/9997 درصد به دلیل عروسی یکی از اطرافیان نزدیک یا حتی دور، 99/9996 درصد به دلیل سرماخوردگی، 99/9995 درصد چون بچه ها قرار گذاشتن برن کافی شاپ، 99/9994 درصد چون چینی نازک تنهاییمون در اثر زلزله ای که تو پاکستان اومده یه نیمچه ترک مانندی برداشته و... نزول کنه که همه منتهی به کنسلی میشن! حالا استادی که حتی آزادیهای سنتی بهش داده شده دسترسی به شاگرد نداره تا ازش بخواد دوباره عرق بریزه!!! البته خدای نکرده منظور من این نیس که روز فوت مثلاً دایی یا عمو آدم بره کلاس زبان - گرچه خیلی قهرمانانه ست - ولی این رو هم باید در نظر داشت که هر کسی حداقل پنجاه الی صد نفر نزدیکان! داره که همه بالای شصت سال هستن و اون شتر معروف به اضافه کافی شاپ و استخر و کلاسهای دیگه و اضافه کاری و ترافیک و بارون و زلزله پاکستان همه توی صف وایستادن تا باعث بشن دلیل قانع کننده ای برای نرفتن به کلاس باشن و به همه اینها خمیازه های سر کلاس و موبایل و اس ام اس واجب و دیشب اصلاً نخوابیدم رو هم باید اضافه کرد؛ یه چیزی حدود 47/9876 درصد احتمال موفقیت!
و اما راه چاره:
چطوره یه سوگندنامه امضا کنیم که در اون مدرس به روح و جسم پدرش یا حتی مادرش قسم بخوره که کم نذاره، مهربون باشه - در عین سرسختی، خودش حسابی درس بخونه که به روز باشه، کنسل نکنه یا اگه کرد حتماً جریمه بشه و هر شرطی که لازمه تا از طرف اون کم و کاستی در کار دیده نشه.
از طرف دیگه، زبان آموز هم قسم بخوره که طاقت بیاره و تا دید داره یاد میگیره نترسه و تو زرد از آب درنیاد، تو کلاس خمیازه نکشه، استراحت کرده بیاد سر کلاس، موبایلش رو خاموش کنه، به مدرس نگه چی کار کنه چی کار نکنه و اعتمادش رو از همین طریق ثابت کنه، تکالیفش رو مو به مو، بلکه هم پر و پیمونتر انجام بده، اگه کنسل کرد «خودش» خودش رو جریمه کنه، اگه وکیلش گفت job list عوض شده اهمیتی نده و به زبان خوندنش ادامه بده و پیش خودش فکر کنه که دونستن انگلیسی چه بمونم چه برم واجبه! از دوستاش خواهش کنه یه چند ماهی کافی شاپ و مهمونی دعوتش نکنن، تو شبکه های اجتماعی پرسه نزنه، چون اگه این کار رو بکنه حتماً یه دوست جدید پیدا میکنه که همه جا میبردش! و...
اجازه بدین روی نکته ای که در بالا اشاره کردم دوباره تاکید کنم: زبان خوندن رو با مهاجرت و پذیرش و... قاطی نکنین! آدما اصولاً یه روز در میون قصد مهاجرت و ادامه تحصیل در خارج دارن و این یعنی 50 درصد! زبان میخونم چون زبان میخونم! بعد از قهرمانی، به رفتن یا موندن فکر خواهم کرد نه در حین آموزش!

خبر خوش دیگه اینه که فوت استاد مانع ادامه کار نیست - درست برخلاف فیلمهای کاراته ای!
این گوی و این میدان! فقط یادتان باشد که سال 1392 دیگر تکرار نخواهد شد.
یک تاکید بسیار مهم دیگر!
به روش مدرس کاری نداشته باشید. روش هر معلمی برای خود او کاملاً توجیه شده و به محض اینکه کوچکترین خللی در این پروسه پیش بیاید این یادگیرنده ست که ضرر میکنه نه یاددهنده! چون در این کشمکش بی ثمر، هدف، قربانی «راه» رسیدن به هدف میشود. اگر روش مدرسی را، حتی به میزان یک درصد نمیپسندید او را مجبور به تغییر نکنید. به جای آن مدرسی را انتخاب کنید که روشش را صددرصد میپسندید. اصولاً روشهای آموزش زبان از انگشتان یک دست تجاوز نمیکنند. این روشها اساساً دو روش بیشتر نیستند که چند زیرشاخه دارند. بنابراین اگر دیدید در گرداب انتخاب مدرس و کلاس گیر افتاده اید حتماً، لطفاً به گیرنده تان دست بزنید! فرافکنی فقط عمر محدودتان را تلف میکند و لاغیر! عمر محدود است، 92 باز نمیگردد، خیلی هم زود دیر میشود!

 
موفق باشید،
زّت زیاد زمان؛
چه زدنی هم!
هر ثانیه اش میلیاردها ضرر بود!

P.S. حالا که روده درازی کردم این رو هم بگم: دیدین وقتی تعمیرکار می آد خونه مون خودمون هم عین متخصصها بالا سرش وای می ایستیم؟! خب، اگه خودمون بلدیم چرا به اون زنگ زدیم؟! لطفاً برین کنار که طرف بتونه با اعصاب راحت کارشو بکنه وگرنه این شمایین که وسیله تون تعمیر نشده باقی میمونه! اعتراض هم نمیتونین بکنین چون شریک جرم تشریف دارین!

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در یکشنبه 5 خرداد1392 ساعت 3:7 PM | لینک ثابت |

یاد نمیگیرم چون دیکتاتورم! (نقش پیاز در یادگیری زبان انگلیسی!)


خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خیلی توی زندگی تعیین کننده ان. بعضی وقتا یه خاطره ظاهراً بی اهمیت سرمنشاء هزاران تفکر پیچده ست. خاطره ای که میخوام تعریف کنم درست توی زمانی اتفاق افتاد که دست من با کاغذ و قلم یه ارتباط جدید پیدا کرده بود - زمانی که شروع کرده بودم به با ولع خوندن و بی احتیاط نوشتن! به نظر بی اهمیت میاد ولی چند روزه که فکرمو به خودش مشغول کرده. یه کاریکاتور یا درست تر بگیم یه کارتون ساده از خانمی که داره جلوی میز توالت آرایش میکنه و شوهرش که سرشو از لای در کرده تو اتاق و میپرسه «چی کار میکنی؟» و خانم در جوابش میگه «دارم آرایش میکنم!» «واسه چی؟!» «واسه اینکه خوشگل بشم!» بعد آقا جواب میده «پس چرا نمیشی؟!»
***
این جمله ها دیگه بیش از حد به گوشم آشنا میرسن: «یه زمان کانون میرفتم بعد سیمین... 5 تا معلم خصوصی رو هم امتحان کردم...» بعضی وقتا دوست دارم وسط اینطور مکالمات یه هفت تیر دربیارم بذارم رو شقیقه ام و با آخرین فشار ممکن ماشه رو به طرف عقب بکشم چون آخر هر کدوم از این جمله ها میشنوم که «حالا اومدم تو رو هم به لیست خودم اضافه کنم! مردی بهم یاد بده! اگه تونستی!؟» همه اش قیافه اون یارو توی کارتون میاد جلوی چشمم که میگه «پس چرا نمیشی؟!» پس چرا یاد نمیگیری؟! شاه این جمله های کلیشه ای اینه «من تا ننویسم یاد نمیگیرم» امان از دست این «تا»! تا ننویسم یاد نمیگیرم... تا پولمو ندی چکتو نمیدم... کلمه کلیدی دیگه ای  هم هست: مگه این که... گریه مو قطع نمیکنم مگه اینکه برام بستنی بخری... پیش شرط پشت پیش شرط... درست مثل مذاکرات هسته ای! آیا میشه با پیش شرط زندگی کرد؟ باهات ازدواج نمیکنم مگه اینکه...
هیچ وقت دقت کردین به این موضوع که آدم حسابیها چقدر حساسن؟ اوناییکه به قول ما روح لطیفی دارن؟ جلوی فلانی اینو نگی ها، بهش برمیخوره! وقتی این سطح به ظاهر حساس رو کمی خراش میدیم اون زیر کُد روحی شخص پیداست. حساسیتهامو که خراش میدم میبینم زیرش یه بچه لوس قایم شده؛ یه دیکتاتور! «یا اونی که من میگم یا اصلاً دیگه حرفشم جلوی من نزن!» من... میگم... جلوی من!
میبینین چقدر «من» توش خوابیده؛ «من» یعنی منِ دیکتاتور.
مثلاً افسری که آجودان هیتلر بوده رو در نظر بگیرین. چقدر اضطراب داره موقعی که یه پرونده رو جلوی هیتلر میذاره. کافیه یه درجه با درجه دلخواه ایشون تفاوت داشته باشه. هیچ بعید نیست اسلحه شو در بیاره و طرف رو همون جا - بی محاکمه - اعدام کنه.
***
منم واسه یادگیری هزار و یک پیش شرط دارم. حساسم. روحم از حریر نازکتره. لوسم. چه بسیار خونواده هایی که روی انگشت بچه لوس خانواده میچرخن!
تا فلان جور نشه فلان کارو نمیکنم. تا... تا... تا... مگه اینکه... فقط و فقط به شرط اینکه... خسته نمیشم؟ نه! چون فقط اینجوری میتونم بی اهمیت بودن خودمو پنهان کنم.
ناملایمات زندگی من هیچ چی نیستن جز درجه قرار گرفتن پرونده ای که روی میزم میاد. کمی به چپ کمی به راست - چه فرقی میکنه؟ آیا قراره یاد بگیرم یا این که روش «مناسب خودم» رو پیدا کنم؟ چطوره «خودمو» حذف کنم؟ اصلا چطوری شد که من انقدر مهم شدم؟ چون بلند گریه میکنم و اطرافیانم مجبورن به ساز من برقصن؟ همین؟ یعنی لوس بودن انقدر موثره؟ فکر میکنم عادتهامو با هویتم عوضی گرفتم. دیگه دارم کم کم به این قطعیت میرسم که شرط و شروط من برای یادگیری فقط یه سری عقاید مزخرفن که خدا میدونه چطوری تو کله ام فرو رفتن وگرنه باید تا حالا یاد میگرفتم! آرایش میکنم که کسی نفهمه ولی همه میدونن اون زیر چه خبره؟! منتها چون لوس هستم به روم نمیارن... یعنی حوصله گریه هامو ندارن. هویت من چیه؟ فرض کنیم روی کاناپه معروف فروید خوابیدم و بعد از چند سال روانکاوی به این نتیجه رسیدم که دلیل نفرت من از پیاز یه خاطره تلخ زمان کودکی بوده. آیا هویت من انسان بودن منه یا نفرت من از پیاز؟ چون بارها شده که شنگول بودم یا نمیدونستم توی یه غذایی پیاز هست و غذا رو هم با رغبت تمام خورده ام. پس من عادتهای خودم نیستم. این فقط یه توهمه که خودم از خودم دارم و به تبع اون اطرافیانم هم منو یه جورایی پذیرفته ان. یعنی ننویسم یاد نمیگیرم؟ ظاهراً یادگیری من در گرو کنار گذاشتن عادتهامن. جالبه!! یعنی من واقعاً اون خاطره احمقانه راجع به پیاز نیستم؟ البته که نیستی. اصلاً نباش چون اگه باشی دیکتاتور میشی. دلیل رقص اطرافیانت هم این نیست که تو خوب تار میزنی. اونا میترسن که گریه کنی یا بی محاکمه اعدامشون کنی. من حساسم یعنی من دیکتاتورم. نه منظورم اینه که من اینطوری بهتر یاد میگیرم. چند ساله که داری بهتر یاد میگیری؟ بیست سال. حالا الان برنامه ت چیه؟ میخوام به بقیه بگم که چه مطلب خوب / چرتی تو وبلاگت خوندم. برنامه برای من نه برای خودت چیه؟؟؟ از فردا به محض اینکه یاد این نوشته افتادم... پیاز بخور!

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در دوشنبه 14 اسفند1391 ساعت 1:1 PM | لینک ثابت |
کلاس گروهی
 

سلام به همه شما دوستانی که لطف میکنین و این مطالب رو میخونین. خیلی وقته که چیزی ننوشتم. گفتم ادب حکم میکنه که یه سلامی عرض بکنم. بی مقدمه عرض کنم که این قضیه مخالفت من با کلاس گروهی (البته در شکلی که داره اجرا میشه) کمی آزاردهنده شده. راستش مدام باید پشت تلفن برای دوستانی که این مخالفت رو برنمیتابن توضیح بدم، خیلی از مواقع هم باید جواب کامنتای هر از گاه توهین آمیز و زننده رو بدم! برای همین فکر کردم بد نیس اگه یه کلاس گروهیِ CLT که برای زبان آموزان خارجی اجرا میشه رو دراماتیزه کنم بلکه موضوع بازتر بشه. بنابراین تصور کنین که دارین معادل یه کلاس CLT گروهی رو در خارج از ایران میبینین که زبان آموزاش دارن فارسی یاد میگیرن؛ مثلاً در آلمان.
خب، ساعت هفت و پنجاه دقیقه ست، شاگردا نشستن و طبیعتاً دارن با هم آلمانی حرف میزنن و یه بحث داغی در جریانه راجع به اینکه کدوم یکی از این جمله ها درسته؟! «اینو از رو زمین وَردار / بَردار / بگیر!» هر کس هم یه نظری برای خودش داره. یه سری معتقدن که وَردار لاتیه و هرگز یه آدم حسابی نمیگه وردار بلکه میگه بردار. یکی دیگه از بچه ها معتقده که اگه شخصی بگه «فلان فلان شده! اینو از رو زمین وَردار!» لاتیه نه خود وَردار! یکی دیگه هم میگه «ولی من بگیر هم شنیدم» بعد یکی دیگه میگه «شمالیها میگن بگیر! بگیر استاندارد نیس! بعد یکی دیگه میگه البته این دلیل استاندارد نبودن نیست و... خلاصه ساعت هشت معلم وارد کلاس میشه و دیگه کسی آلمانی حرف نمیزنه. بعد از سلام و احوالپرسی معلم درسش رو میده ولی من بیشتر هدفم اینه که یه «بحث» رو دراماتیزه کنم. برای این کار مدرس رو با حرف م و زبان آموزا رو با زبان آموز شماره 1 و 2 و الی آخر برای راحتی کار نامگذاری میکنم. بحث راجع به جرم و جنایت و اینجور چیزاس و نکته مهم اینه که این کلاس ده نفره Advanced طبقه بندی شده!!!
مدرس: خب، حالا میخوام به من بگین که به نظر شما برای کاهش جرم چه کارهایی باید کرد؟
ز 1: من فکر میکنم هیچگاه دولتها نباید میتونن از کنار این قضیه ها راحت عبور کنند چرا که جرم در هر شکل و قیافه ای که باشه باید برخورد بشه وگرنه هرج و مرج. منظورم اینه که باید مکانیسمها نگذارند دولت بی توجهی نشون بدن به مساله جرم.
م: درسته که دولتها نباید بتونن از کنار این جور قضایا راحت بگذرن و جرم در هر شکلش ایجاد هرج و مرج میکنه ولی دقیقاً چه مکانیسمهایی باید وجود داشته باشن تا بشه توسط اونا جلوی این معضل مهم اجتماعی رو گرفت؟
ز 2: به نظر من باید جلوی رشوه رو گرفت. پلیسها نباید میتونن یه کاری کنن که مجرم راحت جیم بشه!
(یکی از زبان آموزا از بغل دستیش یواشکی به آلمانی میپرسه جیم شه یعنی چی؟)
م: آفرین، رشوه موضوع خیلی مهمیه. آیا فکر میکنین ارتباطی بین حقوق پلیس و رشوه هست؟
ز 3: البته که هست. این یکی از موارد فساد اداریه که در بعضی جوامع کاملاً ریشه پرونده و خود دولت باید میتونه جلوی این رو بگیره ولی همیشه موفق نیست.
م: بله، در تئوری البته دولت باید «بتونه» این کار رو بکنه ولی فقط گفتنش آسونه!
ز 4: موافقم، عملگرایی خیلی مهم هست.
ز 5: (فقط سر تکون میده!)
ز 6: البته من فکر میکنم آموزش نقش مهمی رو دارا هست بچه ها باید در سن پایین یاد میگیرن که رشوه گرفتن و دادن کار بدی هست.
م: درسته بچه ها باید یاد بگیرن که چه کاری بده و چه کاری خوب.
ز 7: (سکوت محض!)
م: دلایل مالی ممکنه باعث بشن رشوه خواری رواج پیدا کنه ولی چطوره یه نگاهی به وجه اخلاقی قضیه بندازیم.
ز 8: همینطوره که شما عرض کردید! اِخلاقیات خیلی مهم هست.
م: بله، بنده عرض کردم! اَخلاقیات از اهمیت بسیار بالایی برخورداره.
ز 9: (کپی برابر اصلِ زبان آموز شماره 7! اگه شماره 9 و 7 نبودن اصلا کلاس به حد نصاب نمیرسید!)
م: حالا در عمل چطوری میشه جلوی رشوه خواری رو گرفت؟
ز 1: فقط مکانیسم بازدارنده میتونست موفق ایجاد کنه. من خودم خیلی بارها به کشورهای رو به توسعه سفر کردم و دیدم که دولتهایی که باید میتونن این کار رو بکنن کمتر با این گونه مشکلهای عدید دست و پنجه نرم هستند. اگه بتونیم جلوی این نوع اشتباهات رو میگیریم مطمئناً آینده در انتظار خوبی پیش رو داریم. این مساله ها البته به آسون حل نمیشن بلکه باید میتونیم هم در عمل و هم در تئور اونها رو...
م: (به ساعتش نگاه میکنه) مثل اینکه وقتمون هم داره تموم میشه ولی خب باید میتونیم... ببخشید باید بتونیم یه نتیجه گیری هم بکنیم.
ز 10: من فکر میکنم ارتشاء به شکل یه مفهوم کلی توی خون بشره و ما این رو با گرفتن اولین آب نبات در ازای گریه نکردن یاد میگیریم و این رفتار در ما از همون دوران کودکی نهادینه میشه.
زنگ میخوره و معلم از همه تشکر و خداحافظی میکنه و ازشون میخواد که تمرینهای workbook رو برای جلسه بعد حل کنن. تنها کسی که با شنیدن کلمه workbook و تمرین زیر لب غرولند میکنه زبان آموز شماره ده ماست که الحق از همه بهتره ولی این زبان آموز شماره یک کلاسه که همیشه عنوان Top Student رو به یدک میکشه!  و متاسفانه از سطح ابتدایی تا پیشرفته وضع به همین منوال پیش میره. گویی قرار نیست استقلال یادگیری به دست بیاید!
.P.S به هیچ وجه من الوجوه با کلاس گروهی به شکل یک سویه مخالف نیستم! ضمناً هر کسی که تمرین انجام نمیده الزاماً زبان آموز شماره 10 نیست!





نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در دوشنبه 18 دی1391 ساعت 11:51 AM | لینک ثابت |

فیه ما فیه!

 

I ............ like chocolate when I was a child.

A) *              B) heart                C)  used to               D)enlightened 
 

 

بچه که بودم شکلات دوست.............
الف) دارم
ب) داشتم
ج) داریم
د) داشتندی

بدون شرح!





 

فاجعه

I............... like chocolate when I was a child.
 

بدون شرح (حتی برای شما دوست عزیز!)





زندگی شیرین میشود


 

I used to like chocolate when I was a child.



نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در چهارشنبه 1 آذر1391 ساعت 8:58 PM | لینک ثابت |
چندم / چندمین در زبان انگلیسی


 
یه روز از یه معلم زبان میپرسن: «انگلیسی زبانها به گاو چی میگن؟» طرف جواب میده:"cow" بعد میپرسن: «به گوساله چی میگن؟» میگه «به گوساله چیزی نمیگن تا بزرگ شه بعد بهش میگن cow!»
قضیه کلمه چندم یا چندمین هم در انگلیسی کم داستان نیست!
کلمات کلیدی متفاوتی مثل stand و غیره ظاهراً دیده شده ولیکن اصل قضیه ساده ست.
کلید کار کلمه ordinal number است که در گفتار حذف میشود و به جای اینکه بگیم:
What ordinal number is X?
میتونیم بگیم:
What number X is X?
به عنوان مثال:
What number president is Obama?
What number child is JFK?
این سوالها در search گوگُل به راحتی در دسترس است.

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در پنجشنبه 18 آبان1391 ساعت 1:38 AM | لینک ثابت |

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در دوشنبه 15 آبان1391 ساعت 11:28 AM | لینک ثابت |
بدون اینکه کسی بویی ببرد

 
بدون اینکه کسی بویی ببرد، آیا حاضرید به مهمانی ای بروید که به آن دعوت نشده اید؟ بدون اینکه کسی بویی ببرد، آیا حاضرید در یک اتوبوس پرازدحام خود را مخفیانه به یک خانم یا آقا... و لذت ببرید؟ آیا حاضرید برای شعری که خودتان نگفته اید تحسین بشوید؟
آیا، بدون اینکه کسی بویی ببرد، حاضرید به کسی تجاوز کنید؟ آیا حاضرید با یک جسد بیجان... بدون اینکه کسی بویی ببرد؟! در واقع سؤال اصلی این است: آیا لذتی در آن مهمانی هست؟! فرض کنید با دوپینگ مدال المپیک برده اید؛ آیا وقوف خودتان به ماجرا برای از بین بردن لذت مدال کافی نیست؟
حالا فرض کنید فقط و فقط شما مطلع شده اید که بنده یا هر کس دیگری در مهمانی ای هستم که به آن دعوت نشده ام. راجع به من چه فکری میکنید؟ فکر میکنید چطور آدمی باشم؟ آیا حاضرید با چنین آدمی دوستی کنید؟ آیا میتوانید در حالی که کیف پولتان روی میز است اتاقی را که با این چنین شخصی در آن هستید ترک کنید؟
بعضیها اصلاً شرمی ندارند از اینکه به یک مثلاً مدرس زبان - یا کسی که زبانش خوب است، زنگ بزنند و از او خواهش کنند که در ازای پول به جای آنها امتحان IELTS و یا TOEFL یا هر امتحان دیگری بدهد! واقعاً که!
حتماً اصطلاح «بچه زرنگ» به گوشتان خورده. متأسفانه کلمه «زرنگ» جلب توجه میکند حال آنکه کلمه ای که باید جلب توجه کند «بچه» است.

از این زنگها به من یکی که خیلی میخورد. تا به حال با هیچکدام از این افراد با لحن بدی صحبت نکرده ام در حالی که طی این مکالمات چیزی جز خشم و شرمساری از اینکه چنین هموطنانی دارم در وجودم نبوده است. مگر مرغ این همسایه چقدر غاز است که تا این حد.........؟
«البته من بعد از اینکه نمره قبولی رو گرفتم میشینم حسابی به زبان خوندن!»
دوست عزیزم! هموطن! همیشه با افرادی چون شما مؤدبانه و مهربان صحبت کرده ام و خواهم کرد ولی یقین بدانید که نگاه من به شما حاکی از تحسین نیست.
تو خود حجاب خودی
دوست من!
از میان برخیز!

نوشته شده توسط Mohsen Shajaani در جمعه 21 مهر1391 ساعت 12:25 PM | لینک ثابت |